خرید بک لینک
سلام

مولای مهربانی من

یک سال هم گذشت

و می گن که بهار اومد

ولی چه بهاری

که بی تو بهار هم پاییز خسته ای بیش نیست

و من با تمام کارهای عجیب و غریبم

یه بنده ناشکر و سرکش شده ام

دیشب کلی گله کردم

اما کو دستی که بگیرد

به شکوه گفتم برم ز دل یاد روی تو اروزی تو

به خنده گفتا نرجم از این گفت گوی تو حال روی تو

ولی زمن دل چو برکنی

ساغر وفا بر که افکنی

هر کجا روی بسته منی

.

.

.

.

.

.

مولا دستم به دامنت

بگیر دستم

برچسب: نویسنده: نیکا شریعتی تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 22:10

صفحه بندی